Sunday, April 01, 2007

قصه تبر كوچولو

قصه تبر كوچولو
نویسنده: ناشناس
ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت
من استادِ سرگرم كردن بچه‌ها هستم. برای همین موقعی كه خانم كارترز آمد گفت می‌خواهد یك تُكِ پا برود خرید، و ازم خواهش كرد پسر كوچكش را سرگرم كنم، با كمال میل قبول كردم. مادرش كه رفت، پسرك را گذاشتم روی زانوم و شروع كردم به قصه تعریف كردن:
«جورج واشنگتن مرد بزرگی بود.»
بعد به پسرك لبخندی زدم و ادامه دادم:
«یك روز پدر جورج...»
پسرك كه اسمش كلارس بود پرسید: «جورج چی؟»
«جورج واشنگتن. اون موقع یه پسربچه‌ی كوچولو بود، درست مثل شما، یه روز باباش...»
كلارس پرسید: «بابای كی؟»
«بابای جورج واشنگتن. همین مرد بزرگی كه می‌خوام قصه‌شو برات بگم. یه روزی بابای جورج واشنگتن یه تبر كوچیك داد بهش كه...»
این بچه نازنین باز پرید وسط حرفم كه «یه تبر كوچیك داد به كی؟» هر كسی جای من بود از كوره در می‌رفت، اما من نرفتم چون بلدم چطور با بچه‌ها حرف بزنم. برای همین ادامه دادم:
«جورج واشنگتن.»
«كی بهش یه تبر كوچیك داد؟»
«باباش. باباش بهش...»
«بابای كی؟»
«بابای جورج واشنگتن.»
«آهان.»
«خلاصه، می‌گفتم. باباش بهش گفت...»
«به كی؟»
«به جورج.»
«آهان. جورج.»
قصه را از همان جایی كه پسرك بریده بود ادامه دادم، چون می‌دیدم خیلی مشتاق است آخرش را بشنود.
«باباش بهش گفت...»
كلارس پرسید «جورج به كی گفت؟»
«نه، باباش به جورج گفت.»
«آهان.»
«بهش گفت كه وقت كار با تبر مراقب باشی كه...»
«تبر كی؟»
«وای خدای من! جورج.»
«آهان.»
«وقت كار با تبر مراقب باش دستت‌رو نبُری یا یه‌وقت نیندازیش تو منبع آب یا تو چمن‌ها ول نكنی. جورج تبر به دست می‌چرخید و هر چی به دستش می‌رسید قطع می‌کرد. آخر سر هم رفت سر وقت درخت سیبی كه مورد علاقه‌ی باباش بود و زد اون رو هم قطع کرد و...»
«كی کرد؟»
«جورج.»
«آهان.»
«وقتی باباش اومد خونه، تا چشمش افتاد...»
«به تبر؟»
«نه، به درخت سیب. گفت كی درخت منو قطع کرده؟»
«درخت چی؟»
«درخت سیبِ بابای جورج. از هر كی می‌پرسید می‌گفت نمی‌دونم كار كیه.»
«چی كار كیه؟»
«قطع کردن درخت.»
«آهان.»
«وقتی جورج شنید دارن حرفشو می‌زنن...»
«كیا؟»
«باباش و بقیه آدم‌ها.»
«حرف چی رو می‌زنن؟»
«حرف درخت رو.»
«كدوم درخت؟»
«درخت سیبی كه جورج قطع کرده بود.»
«جورج؟»
«جورج واشنگتن.»
«آهان.»
«خلاصه، وقتی جورج شنید دارن حرفشو می‌زنن...»
«چرا درخت رو قطع کرد؟»
«فقط واسه این‌كه تبرشو امتحان كنه.»
«تبر مال كی بود؟»
«مال خودش. باباش بهش داده بود.»
«به كی؟»
«به جورج واشنگتن!»
«خلاصه، جورج رفت جلو گفت پدر! من نمی‌تونم دروغ بگم. این...»
«كی نمی‌توانست دروغ بگه؟»
«جورج واشنگتن دیگه. گفت بابا من نمی‌تونم دروغ بگم. این درخت...»
«باباش نمی‌تونست دروغ بگه؟»
«نه! جورج نمی‌تونست.»
«آهان جورج. آهان.»
«این درخت سیب رو من قطع كردم، من...»
«یعنی باباش.»
«نه، نه! یعنی جورج. جورج این رو گفت.»
«گفت باباشو بریده؟»
«نه، نه، نه. گفت درختِ باباشو قطع کرده.»
«درخت جورج رو؟»
«نه، نه. درخت سیب باباش رو!»
«آهان!»
«گفت كه...»
«باباش گفت؟»
«نه، نه، نه. جورج گفت. گفت پدر، من نمی‌تونم دروغ بگم. من با تبر كوچیكم این كار رو كردم. باباش هم گفت عزیزم. من حاضرم هزار تا درختم قطع بشه، ولی تو دروغ نگی.»
«جورج گفت؟»
«نه. باباش گفت.»
«گفت حاضره هزار تا درخت سیب داشته باشه؟»
«نه، نه! گفت حاضره هزار تا درخت سیبش رو از دست بده، ولی...»
«گفت حاضره جورج رو...؟»
«نه، گفت حاضره هزار تا درخت سیب رو از دست بده، ولی پسرش دروغ نگه.»
«آهان! فهمیدم. جورج حاضره باباش دروغ نگه.»
من آدم با صبر و حوصله‌ای هستم و عاشق بچه‌ها، اما به جان خودم، اگر خانم كارترز در آن لحظه حساس، برای بردن پسر نابغه‌اش سر نرسیده بود، نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد. كلارس همان‌طور كه داشت با مادرش از پله‌ها می‌رفت پایین، شنیدم كه برای مادرش قصه‌ی پسری را تعریف كرد كه پدری داشت به اسم جورج كه یك روز بهش گفت درخت سیبش را قطع كند، بعد هم بهش گفت حاضر است هزار تا دروغ بگوید ولی یك درخت سیب را قطع نکند!

1 Comments:

Post a Comment