مردی بود که زنی را که آن زن مرد ديگری را، که وی زن ديگری را دوست می داشت، دوست می داشت.
اميدم،
سلام
پس تو هم ميخوا نی، انچه من مينويسم، پس تو هم ميد انی که "انسان بودن و ما ندن چه دوشوا ر است.
پس ميدانی که چه زجری ميکشد آنکه به با احساس بودن محکوم است.
پس ميدانی .............
ديروز ياد کتا ب" عشق سا لها ی وبا" نو شته گا بريل گا رسيا ما رکز افتادم. می دا نم که نخوا نده اي.تو هيچ کتا بی نخوا نده ای.
تو در دنيا ی وا قعی زندگی می کردی، خا رج از کتا بها. خا رج از همه فلسفه با فی های روشنفکر ما آ بانه. تو مثل زندگی حقيقی بودی. و اين حقيقت تو بود که مرا ترسند. لمس عشقت حقيقی تر از همه کتا بها ی عالم بود.
ای کا ش نبو د. ........
برا يم نوشته ای:
روزگا ری من و دل سا کن کويی بوديم
سا کن کوی بت عربده جويی بوديم.
آن روزگار، سالها ی وبا بود. سال عشق های يک طرفه،
عشق تو به من،
عشق من به دنيا ی خودم،
عشق ديگری به تو
................................و ديگری آ مد . ديگر ی تو و ديگری من.
برزخ، دوزخ، بهشت، جهنم،گنا ه، وجدان، عشق، نفرت همه و همه در سايه ديگری محو خواهد شد.
از آن روز ها فقط خاطرات "وبا" باقی ميماند. عشق هما ن وباست. يا ميميری يا زنده ميما نی.
اميدم،
خاطرات سالهای وبا تعريف کردنی نيست. ديگری هرگز نخواهد فهميد.


