Fastination
"Children are the kingdom of God" ;)
لاک پشت
در زمان های قدیم مردی منصف زندگی می کرد. روزی از بیابانی می گذشت که به یک لاک پشت بزرگ و زیبا برخورد. او بسیار گرسنه بود و سوپ لاک پشت را هم خیلی دوست داشت. مرد بی توجه به خواهش و التماس لاک پشت، آن را در کیسه اش می اندازد و به خانه بر می گردد و یک دیگ بزرگ آب جوش روی اجاق می گذارد. اما برای اینکه مطابق خُلقش رفتار کرده باشد (و شاید با آگاهی از اینکه کشتن لاک پشت بد شانسی می آورد)، هنگامی که حیوان نگون بخت را از کیسه بیرون می آورد، به جای اینکه مستقیما ً در دیگ بیندازدش، یک نی خیزران را با دقت به صورت قطری روی دیگ آب جوش می گذارد و لاک پشت را درست وسط نی قرار می دهد و می گوید: « آقا لاک پشت، اگر توانستی بدون اینکه توی دیگ بیفتی، از روی نی، قطر دیگ را طی کنی، آزادت می کنم!»
لاک پشت ها پیر و بسیار عاقل هستند و این لاک پشت چندان اعتقادی هم به خوبی بشر نداشت، اما آشکار بود که اگر این کار را نمی کرد، فورا ً راهی دیگ سوپ می شد. پس، با وجود نازکی و لرزانی نی، همه ی تلاش خود را به کار گرفت و هر طور بود با مرارت تمام مسیر روی نی را اندک اندک طی کرد و خود را به لبه ی دیگ رساند. مرد منصف که با حیرت فزاینده شاهد این تلاش بود، دست هایش را از شگفتی به هم زد و با وجدی واقعی گفت: «حالا لطفا ً دوباره این کار را بکن!»
لاک پشت مرتکب چه اشتباهی شده است؟
"... I ... Must... unpack my heart with wordsو
And fall a-cursing, like a very drab,
A scullion! Fie upon't! Foh!
About, my brain!"
...
Hamlet
William Shakespeare
Act II, Scene II
لعنت به من اگه یه روزی اونقدر ابله شدم که احساسم رو، علاقه ام رو، هدفم رو، و افکار و اعتقاداتم رو قاب کنم.. با ادبیات غیر روزمره قالب بزنم، یا به هر شکلی به همچین چیزهای ملموسی جلوه ی رویایی بدم ..
هیچ عکسی به اندازه ی سوژه اش حقیقی نیست و هیچ نوشته ای به اندازه ی یه تصویر گویا نیست
اون روزی که فکر و عمل به حرف تقلیل پیدا می کنه،
اون روزی که کلمه جای حس، حرف جای درک، نوشته جای حرف، و سطح جای عمق رو می گیره،
دنیای من از 3 بعد به 2 بعد مسطح میشه..
و این ساختن یه زندان از دنیاست .. که آدم خودش رو توش زندانی می کنه
اون تابلوی استاد فرشچیان رو دیدی که میله های طلایی کل اش رو گرفته؟ اسمش یادت هست؟
قفس طلایی آرزوها
!!!!!!!!!!!!!!!!!
بدون شک یکی از بزرگترین اکتشافات دهه نود میلادی در زمینه کیهان شناسی، اثبات تجربی این مطلب بود که انبساط جهان در حال شتاب گرفتن است. آلبرت اینشتین در سال 1917 میلادی به این نتیجه رسیده بود که جهان یک ساختار ایستا یا استاتیک دارد. او برای توجیه ریاضی این نظریه فرض کرد که کوچکترین ناحیه فضا که خالی از هر نوع ماده و تشعشع است نیز باید یک مقدار مشخصی انرژی داشته باشد که جاذبه را خنثی میکند. او تاثیر این فرم از انرژی ناشناخته را در معادلات خود با ارائه یک "ثابت کیهانی" (Cosmological Constant) پیش بینی کرد که باعث میشود ساختار جهان بصورت استاتیک باقی بماند.
اما هنگامیکه چند سال بعد از آن، ادوین هابل (Edwin Hubble) در دهه بیست میلادی کشف کرد که جهان در حال انبساط است، اینشتین ایده استفاده از"ثابت کیهانی" را کنار گذاشت و آنرا بزرگترین اشتباه علمی خود نامید.
استفاده از ایده وجود یک ثابت کیهانی مرتبط با انرژی در فضای خالی تقریباً بمدت 70 سال مردود شناخته شده بود تا اینکه در سال 1998 میلادی دو گروه از ستارهشناسان طی بررسیهای دقیق ابرنواخترهای (supernovas) دوردست متوجه شدند که نور این ستارهها از مقدار پیشبینی شده در تئوری ضعیفتر هستند که با مطالعات دقیقتر مشخص گردید این امر تنها در صورتی امکانپذیر است که انبساط جهان در گذشته دورتر تسریع شده باشد.
این امر به معنی شتابدار بودن انبساط جهان است که تا پیش از این بصورت تجربی اندازهگیری نشده بود. امروزه عامل اصلی شتاب بخشیدن به روند انبساط جهان نیروی اسرار آمیزی می باشد که دانشمندان به آن نام "انرژی تاریک" (Dark Energy) دادهاند. انرژی تاریک نوعی انرژی است که دارای فشار منفی بوده و بر ضد نیروی جاذبه عمل می کند و باعث میشود تا کهکشانها با سرعت بیشتری از یکدیگر دور شوند.
شواهد مستقل دیگری نیز منجمله تغییرات دمایی در نقشه پس زمینه مایکروویو کیهانی (Cosmic Microwave Background) و دینامیک خوشه های کهکشانی بزرگ همگی تائيد کننده وجود انرژی تاریک هستند.
اندازهگیریهای دقیقتر انجام شده در یکی دو سال اخیر حاکی از اینست که در حال حاضر تنها 5 درصد کل جهان را مواد متعارفی تشکیل میدهند که در حوزه اندازهگیری مستقیم فیزیک قرار دارند (مانند اتمها، مولکولها، ذرات بنیادی، ستارهها، سیارات و غیره). در همین حال 25 درصد کل جهان را ماده تاریک (Dark matter) تشکیل می دهد که نمونه آن سیاهچالههای فضایی هستند و 70 درصد باقیمانده از جهان را انرژی تاریک به خود اختصاص داده است.
یکی از عجیبترین خصوصیتهای این انرژی مرموز اینست که بر خلاف ماده یا انرژی معمولی چگالی آن با انبساط فضا کاهش نمییابد و شواهد زیادی حاکی از آن استکه همیشه دارای چگالی ثابتی است. به این ترتیب با انبساط جهان چگالی مواد معمولی رفته رفته کمتر می شود و حتی نسبت کمتری از 5 درصد را به خود اختصاص خواهند ولی درصد انرژی تاریک رو به ازدیاد خواهد گذاشت.
تحقیق بر روی ماهیت فیزیکی انرژی تاریک هنوز به نتیجهای نرسیده و تنها در حد فرضیاتی مطرح شدهاند. از "انرژی خلاء" (Vacuum Energy) و "ثابت کیهانی" می توان بعنوان دو کاندید برای توجیه فیزیکی انرژی تاریک نام برد.
--------------------------------------------------
منابع برای مطالعه بیشتر:
تا حالا با خودکاری که براتون اونقدر نوشته که تموم شده خداحافظی کردین؟
ازش تشکر کردین که این همه وقت باهاتون بوده، براتون نوشته، باهاتون بیرون اومده..
جوهرشو با سخاوت تمام در اختیارتون گذاشته..
...
تا حالا خودکارتون رو وقت دور انداختن بغل کردین؟
« می اندیشم پس هستم. »
مشهور است که رنه دکارت، در حالی که کنار یک بخاری سنگی قدیمی فرانسوی چمباتمه زده بود، دریافت که تنها یک چیز هست که شخص می تواند از آن مطمین باشد و آن اینکه اندیشه هایی وجود دارند.
نمی توان شما را « فریفت » تا بیاندیشید که دارید می اندیشید، چرا که فریب دادن شما باز هم مستلزم اندیشیدن تان است.
این مضمون به زبان لاتین می شود
Cogito ergo sum
- « می اندیشم پس هستم. » با این حال نمی توان [ضمیر متصل]« م » را بصورتی تحت الفظی در نظر گرفت، چنان که گویی به شخص خاصی ارجاع می شود –
بلکه باید صرفا ً آن را به عنوان « چیز اندیشنده » محسوب کرد.
بهتر است این تنها حقیقت یقینی را که دکارت باقی جهان را از آن استنتاج کرد، به این صورت ترجمه کرد که « چیز اندیشنده ای هست که به چیزها می اندیشد. »
اما « چیز اندیشنده » کیست؟
هیچ کس به یقین نمی داند. شاید خداست.
Martin Cohen
"A friendly eye could never see such faults."
How did you know you were God?
تمساح
در زامبیا، مادری کودکش را در حال بازی کنار رودخانه تماشا می کند که ناگهان تمساحی از آب بیرون می جهد و پای کودک را به دندان می گیرد. مادر از وحشت فریاد می زند و (با زبان تمساحی) از تمساح خواهش می کند که ترحم به خرج دهد.
تمساح می گوید: « باشد، بهت یک بخت خوب می دهم. اگر بتوانی حدس بزنی که قرار است چه اتفاقی بیافتد، بچه ی ننرت را آزاد می کنم!»
در این شرایط مادر فکر می کند که بختی نصیبش شده است. پس از تأملی دقیق، او با اطمینان خاطر پاسخ می دهد. اما چرا تمساح دارد پوزخند می زند؟