Monday, July 07, 2003

نفرین
نفرین بر جهل
آری، نفرین ابدی بر جهل..

AH AH AH!!!!!!
Vaghe'an ke!...

0 Comments:

Post a Comment

Saturday, July 05, 2003

فیزیک از نگاه پرفسور حسابي
فيزيك جديد و فلسفه ايران باستان: در سي سال اخير ، يافته‌هاي فيزيك جديد تاثير ژرف در عقايد فلسفي مربوط به مسائل طبيعي داشته است. كشف پاريزه‌هاي « ذرات» اصلي تشكيل دهنده‌ي اتم و هسته‌ي آن و قوانين مربوط به حركات آن‌ها ، مسائل جديدي به ميان مي‌آوردو نظرات نويني را در پنداري كه از جهان داريم وارد مي كند . انديشيدن به اين مطالب مرا متوجه شباهت ميان عقايد فلسفي ايران باستان و نظريه هاي فيزيك جديد نمود. بعضي از عقايد فلسفي ايران باستان وارد روش زندگي و عادات ملل خاور و باختر شده‌اند. از زماني كه مكانيك نيوتن و نگره‌ي كاهنرباي ماكسول ظاهراً يك دستگاه كامل و قاطع را تشكيل مي دادند كه فرضيه هاي اساسي آن ها هيچ مورد شك نبود ، بيش از سي سال نمي گذرد. به نظر مي آيد اين دستگاه پايه مطمئن و استوار يك فلسفه‌ي علمي را تشكيل مي‌دهد كه عده‌ي زيادي از اشخاص فرهيخته آن را اساس عقايد فلسفي و اخلاقي خود قرار مي داده و شايد هنوز هم مي‌دهند . اين دستگاه به مرزي از كمال رسيده بود كه رياضي‌داني مانند لاپلاس توانست ادعاكند كه هرگاه مشخصات جهان را در يك آن به يك رياضي دان بدهند ، او مي‌تواند حالت جهان را، در هر زماني در آينده حساب كند . آيا اين واقعيت در پيش بيني ، همان قبول اصل جبر و انكار اصل اختيار نيست ؟ هرگاه بشود پيش آمدهاي آينده را به دقت محاسبه كرد و هرگاه، به شرط داشتن استعداد و حوصله كافي ، يك رياضي‌دان بتواند سلسله اتفاقات را پيش بيني كند ، آيا اين اثبات قطعي وعلمي عقيده‌ي جبر نخواهد بود ؟ و آيا يك خيال واهي نخواهد بود اگر كه بخواهيم در جريان امور موثر واقع شويم و بكوشيم اثر فكر و آرزوي خودرا درتحول جهان باقي بگذاريم؟ وقتي همه چيز از روز اول پيش بيني ، محاسبه و به طور قطع تعيين شده است ، پس اين حس اختياري كه داريم توهمي بيش نيست ، و چون ما خود جزئي از جهان مادي هستيم كه مقهور قوانين مكانيك و الكترو مانيتيسم است. پس ما ندانسته به سوي حركات و رفتارهايي كه قبلاً به موجب حالت جهان در لحظه‌ي خلقت تعيين شده ، سوق‌داده‌ مي‌شويم . پس ، براي عده‌اي از اشخاص تحصيلكرده اين سوال ها پيش مي‌آيد : چه سود از فكروتصميم و عمل ، جايي كه قبلاً حساب شده و معين شده است ؟ اختيار كجاست و خوب وبد چيست؟ آيا وجدان هم توهمي بيش نيست؟ آيا گناه درواقع معنايي دارد؟ اين است معمايي كه عده‌زيادي از فرهيختگان به آن مبتلا هستند. ولي در اوايل قرن بيستم ، مشاهداتي علمي به وقوع پيوست كه باوجود كوشش فيزيك دان‌ها تفسيرآن‌ها به وسيله قواعد مكانيك و الكترومانيتيسم كلاسيك منتشر نشد. مثلاً ، مشاهده شد كه تغييرات تابش گرما به وسيله جسم گداخته ، تابع قوانيني كه از نظريه الكترومانيتيسم كلاسيك به دست مي‌آيند . نيست. در هر دمايي اين تابش داراي حداكثري است كه براي يك طول موج به خصوص به دست مي‌آيد و هرچه دما بالاتر باشد، اين طول موج كوتاهتر است ;به طوري كه مي توان دماي جسم گداخته را از رنگ جسم تشخيص داد. براي تقسير اين خاصيت ، يك فيزيك‌دان بزرگ ، پلانگ ، در 1901 ميلادي ، پيشنهاد جديدي كرد. آن پيشنهاد اين بود:« انرژي ، كه طبيعتاً به نظر مي آيد پديده ايست پيوسته ، مانند جريان يك مايع ، در واقع به شكل دانه اي منفصل از منبع فرستاده مي‌شود . » اين جدايي از عقيده‌ي قديمي بشر درباره‌ي انرژي كه پديده‌ي پيوسته‌اي است، در اوايل آن قدر عجيب به نظر مي‌آمد كه خود پلانگ حاضر نبود آن را به جز درباره‌ي نطريه‌‌ي تابش گرما جاي ديگر دخالت دهد. ولي اهميت اين فرضيه خيلي بيش از آن بود كه ابتدا به نظر مي‌آمد، به زودي، انيشتين فرضيه‌ي كوانتاي نور را پيشنهاد كرد كه بعدا آن‌ها را فوتون ناميدند. به موجب اين فرضيه نور به شكل ذرات منفصل فرستاده ميشود كه هر كدام از آن ذرات داراي انرژي متناسب با تعداد شيوش‌ها ( ارتعاشات ) موج نوراني در واحد زمان است. چندب بعد، بوهر، فيزيكدان معروف، فرضيه‌اي پيشنهاد كرد كه به موجب آن اتم ، نور را به شكل دانه‌هاي منفصل مي‌فرسد و جذب مي‌كند و الكترونها در داخل اتم مي‌توانند فقط روي مدارهايي حركت كنند كه داراي انرژي‌هاي معيني هستند. از زمان قديم معمول بقول كه ماده را از ذرات بدانندؤ كه دموكريت يوناي‌ها آن‌ها را اتم ناميد، ولي هيچگاه انرژي را متشكل از ذرات مجزا نمي‌دانستند. چند سال بعد، اشكالات ديگري مربوط به تفسير بيناب‌هاي ( طيف‌هاي ) نوري پيش آمد كه نظريه‌ي بوهر قادر به رفع آنها نبود. در آن موقع فكر جديدي براي لوئي دوبرويل پيدا شد. او فرضيه‌اي پيشنهاد كرد كه به موجب آن همان‌طوري كه معلوم شده بود نور در عين حال هم داراي خواص ذره و هم داراي خواص موجي است، بايد ماده را نيز چنين تصور كرد كه هر دو خواص را دارد و هر مادي را بايد فرض كنيم داراي خواص موجي است . اكنون ، با اين فرضيه هاي جديد از عقايد كلاسيك مربوط به ماده‌و نور خيلي دور شديم .عقايد دوبرويل نيز نتايج پيش بيني نشده اي داشت‌ :‌ اگر الكترون يك موج است، پس چطور ممكن است كه جاي آن معين كرد؟ فرض كنيد كه با يك دستگاه الكترون را از دو روزنه كه در امتداد يك خط مستقيم قرار دارند عبور دهيم. انتظار داريم كه الكترون ها در امتداد آن خط از روزنه آخر خارج شوند و به يك پرده كه بعد از اين روزنه قرار داده‌ايم در نقطه‌اي واقع در محل تقاطع آن خط مستقيم و پرده برخورد كنند. ولي در واقع مشاهده مي‌كنيم كه الكترون ها مانند موج نوراني رفتار مي‌كنند وروي پرده عده اي حلقه هاي پراش مي‌بينيم. دراين صورت، از خود مي پرسيم : اگر پرتو الكترونها مستقيم به سوي هدف نمي رود ، پس راهي را كه يكي از الكترون ها مي پيمايد كدام است ؟ براي حل اين اشكال ، بورن فرض كرد كه هركدام از الكترون ها هنگام خروج از روزنه دوم احتمال معيني دارد كه به يكي از نقاط پرده برخورد كند. اين احتمال متناسب است با شدت موجي كه همراه الكترون است و در آن نقطه معين پرده مي توانيم اين احتمال را حساب كنيم ، ولي نمي توانيم قبلاً مسير الكترون را معلوم كنيم. تقريباً در همان آوان، هايزنبرگ ، فيزيك دان معروف ، رابطه‌ي بين خطاهايي كه در اندازه گيري مكان و سرعت يك ذره ، در يك آن معين رخ مي‌دهد را كشف كرد. بر حسب اين رابطه هرچه بيش تر در اندازه گيري يكي ازاين دو مقدار دقت كنيم ، كم تر مي توانيم در اندازه گيري مقدار دوم دقت به كاربريم . يك حداقلي براي حاصل ضرب دو خط در اندازه گيري مكان و سرعت وجوددارد ودر نتيجه نميشود انتظارداشت كه بتوانيم اطلاع كاملاً دقيقي از شرايط اوليه حركت يك ذره پيداكنيم . اين اصل به نام « اصل عدم قطعيت» معروف است. پس ، به اين نتيجه مي رسيم كه برخلاف عقايد مسلم فيزيك كلاسيك ، نمي توانيم قبلاً مسير يك ذره ، حتي به سادگي الكترون ، را معين كنيم . بنابراين اگر فيزيك قادر نباشد رفتار حتي يك الكترون را پيش‌بيني نمايد، چگونه مي توان انتظارداشت كه بتواند رفتار دستگاه‌هاي وسيع و پيچيده را پيش بيني كند؟ حال ، به فيزيك كلاسيك برگرديم. تجربيات بي شمار و محاسبات دقيق ، به بيان يكي از اصول اساسي فيزيك موسوم به« اصل دوم ترمو ديناميك » يا « اصل حداكثر آنتروپي» منتهي شده اند . آنتروپي مقداري است كه تغيير آن مساوي نسبت تغيير مقداري گرماي موجود در يك دستگاه به دماي مطلق آن است . كه دماي مطلق همان دماي سانتيگراد به علاوه عدد 273 است و به دماي كلوين موسوم است . اين تغيير در يك دستگاه بسته ، هميشه مثبت است . مثلاً اگر يك كيلوگرم آب صد درجه را با يك كيلوگرم آب صفر درجه مخلوط كنيم ، دو كيلوگرم آب پنجاه درجه به دست مي آيد و با اين كه مقدار گرما تغيير نكرده است ، مشاهده مي‌كنيم كه آنتروپي دستگاه زياد شده است. ديگر تنظيمي در دستگاه وجود ندارد. اكنون ، اين آزمايش را درنظر مي گيريم : دو ظرف كه يكي پر از گاز گرم و ديگري پر از گاز سرد است، به وسيله يك لوله به هم مربوط هستند و در وسط لوله يك شير قرار دارد. هرگاه شير را باز كنيم ، مي‌دانيم كه اگر يك ماشين گرمايي ، مثلاً يك توربين را در سر راه لوله قرار دهيم، گاز گرم كه به طرف ظرف سرد مي شتابد بر روي پره‌هاي توربين فشار آورده و توربين را به حركت درمي آورد. و ما مي‌توانيم از حركت توربين كارمفيد بدست آوريم. اين امكان به دست آوردن كارمفيد از دستگاه ، مربوط است به وجود اختلاف دما ميان گازها در دو ظرف كه به تنظيم ميزان دماها بستگي دارد . اگر در دو ظرف گازها در يك دما بودند، هيچ جريان گازي از يك ظرف به ظرف ديگر پيدا نمي شد و توربين به حركت در نمي‌آمد.، يعني : كار مفيدي در دسترس نمي بود. حال ، آن وضع را در نظر ميگيريم كه ماشين گرمايي در سر راه لوله موجود نيست و شير را باز ميكنيم. گاز گرم يكي از ظرفها به سوي ظرف سرد مي‌شتابد و به تدريج محتويات دو ظرف مخلوط ميشود و بعد از مدتي ديگر وسيله اي براي تشخيص محتويات دو ظرف باقي نمي ماند . زيرا هردو آن ها در يك دماي متوسط قرار خواهند داشت . مشاهده ميكنيم كه در اين حالت آنتروپي دستگاه زياد شده است. ديگر تنظيمي در قسمتهاي مختلف دستگاه وجود ندارد و ديگر كار مفيدي از انرژي دستگاه نمي توان بدست آورد. اين حالت نهايي دستگاه وجود ندارد و ديگر كار مفيدي‌از انرژي دستگاه نمي توان بدست آورد. اين حالت نهايي دستگاه، حالت بيشترين احتمال است و هرگاه وقت كافي بدهيم، بالاخره دستگاه به اين حالت خواهد رسيد. ميدانيم كه ميزان دماي يك گاز نشانه اي از سرعت متوسط مولكولهاي آن است. سرعت با دما زياد مي شود . درآغاز آزمايش، مولكولهاي گاز در ظرف گرم ، سريع و مولكولهاي گاز در ظرف سرد ، كند حركت مي كنند. ملكولهادر دو ظرف برحسب سرعتشان تنظيم شده‌اند . در پايان آزمايش، دو ظرف يك ميزان دما دارند و ديگر تنظيمي بر حسب سرعت وجود ندارد و دو قسمت از هم مشخص نيستند. اين حالت داراي بيشترين احتمال است كه در آن مولكولها در حالت بزرگترين بي نظمي هستند. اين نتيجه پاياني حلقه‌ي ارتباط ميان فيزيك وفلسفه‌ي ايران باستان است . در فلسفه‌ي ايران باستان ،‌ در جهاني كه اهورا مزدا (خداوند خرد) خلق كرده است . دو اصل موجود است : اصل نيكي و اصل بدي اصل نيكي اصل سازندگي است و اصل بدي اصل مرگ . اصل نيكي اصل نظم و اصل بدي اصل بي نظمي‌است . از اين دو اصل يكي سپنتا ماينيو يا روح القدس و ديگري انگراماينيو يا روح بدي ناميده شده اند. در نبرد ميان اين دو اصل ، تمام ماده جهان درگير است. چه زنده باشد چه بي جان ، اصل بدي در كار است كه هر نظمي را در جهان معدوم كند . زيرا نظم به معني وجود و امكان تشخيص است . حال، بر حسب قانون دوم ترمو ديناميك ، حالت نهايي يك دستگاه در طبيعت همان حالت بيشترين احتمال است ;يعني : حالت بزرگترين آنتروپي در بيش ترين بي نظمي . در نتيجه ، اين قانون طبيعت جهان را به سوي عاقبت خودمي‌راند كه عبارت است از بي نظمي كامل و يكنواختي تشخيص ناپذير و مرگ . اين عاقبت جهان را ، فيزيك دانان « مرگ گرمايي» جهان نام ‌نهاده‌اند. حتي امروز افراد زيادي عقيده دارند كه عاقبت جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم همين است . اينجا عقيده اساسي فلسفه‌ي ايران باستان روزنه‌‌اي از اميد مي گشايد. اين عقيده به نبرد ميان خوب وبد مربوط است. اصل حداكثر آنتروپي و بي نظمي در خدمت اصل تخريب است و قوانين جهان‌مادي طوري است كه به تدريج جهان را به سوي مرگ مي‌راند. ولي در اين جهان ، اصل نيكي و نظم هم وجود دارد كه در نبرد دائمي با بي‌نظمي و مرگ است. اصل نظم به روح سپرده شده است كه نه تنها تابع قوانين ماده نيست ، بلكه مي خواهد آن را سازمان دهد و از نابودي نجات بخشد. حال مي‌خواهيم با يك مثال نشان دهيم چگونه اين اصل ممكن است اثر كند . دوباره آزمايش ماكسول را، كه عبارت بود از دو ظرف كه يكي پر از گاز گرم و ديگري پر از گاز سرداست و به وسيله يك لوله سرد و يك دريچه به هم متصل اند درنظر مي‌گيريم. وقتي كه دريچه را باز مي كنيم ، گازهاي دو ظرف بعد از مدتي كاملاً مخلوط مي شوند و به حالت تعادل مي رسند و دما در دو ظرف يكسان است. بعد از اين كه اين حالت يكنواختي حاصل شد ، هيچ جريان طبيعي وجود ندارد كه بوسيله آن مولكول‌هاي تند تر ازملكول هاي كند تر جدا شوند. ولي حال يك موجود هوشيار را فرض مي‌كنيم كه به « شيطان ماكسول »موسوم ‌است و در نزديكي دريچه قرار گرفته و مواظب حركت مولكولها است ;هر زماني كه يك مولكول تند را مي‌بيند كه از راست به چپ مي‌رود ، دريچه را باز ميكند تا آن مولكول به ظرف دست چپ داخل شود و هر زمان مي‌بيند يك مولكول كند از چپ به راست مي رود ، دوباره آن دريچه را باز مي‌كند تا آن مو لكول داخل ظرف دست راست بشود. به اين طريق بعد از مدتي موفق ميشود كه مو لكول هاي تند را از مولكولهاي كند جدا كندو دستگاه را دوباره به حات اوليه خوب برگرداند و مقدار انرژي قابل استفاده براي به دست آوردن گاز را زياد كند . يعني‌‌ : موفق مي شود كه آنتروپي دستگاه را كم كند و نظم آن را زياد كند و اين همان عملي است كه طبيعت قادر نيست انجام دهد . او نظم را دوباره وارد بي نظمي كرده است و اكنون مي توان كارمفيد از دستگاه بدست آورد. در اين عمل ، شيطان ماكسول ، خود، كار مكانيكي انجام نداده است . زيرا دريچه را بدون اصطكاك فرض كرديم. روح كه موجودي است داراي قدرت تميز و گزينش، توانسته است بي نظمي را به نظم تبديل كند. پس ، مي‌بينيم كه خاصيت اصلي روح ، قدرت تميز دادن و برگزيدن است. ماده‌ فاقد اين قدرت است ، روح ميتواند برگزيند ، مي تواند ميان نظم و بي نظمي ، يعني : ميان خوب وبد يكي را برگزيند . اگر بد را برگزيند ، بي نظمي و انهدام و مرگ به بار مي آورد. اگر خوب برگزيند نظم و زندگي ايجاد مي‌كند . در اين‌جا ، بايد تغيير كوچكي در لفظي كه ماكسول به كار برده است بدهيم و به جاي كلمه شيطان ، از كلمه‌ي فرشته استفاده كنيم. اكنون نظريات كيهان شناسي را درنظر مي گيريم . امروزه دو نظريه عمده وجود دارد : يكي نظريه‌ي خلقت آني و يكي نظريه‌ي خلقت‌دائمي . در نظريه اول فرض مي شود كه تمام ماده جهان ، نخست در حجم بسيار كوچكي متراكم بوده است ، به طوري كه غلظت اين ماده بسيار زياد بوده و در يك آن اين ماده منفجر شده است و حالت انبساطي شروع شده كه هم اكنون نيز ادامه دارد . در نظريه دوم ،يعني : نظريه خلقت دائمي ، فرض مي شود كه ماده ميان ستاره ها همواره خلق مي‌گردد و ستاره‌هاي جديدي پياپي در حال تشكيل هستند ; به طوري غلظت ماده ، در يك جهان در حال انبساط ، همواره ثابت است. ما خود جزئي از اين تحول مداوم هستيم . در اين نقشه‌ي عظيم آيا ما سهمي در ايجاد نظم و زندگي نداريم ؟ و آيا نبايد در شركتي كه در اين تحول داريم با اخلاص كامل بكوشيم. اگر روح از ماده متفاوت است و تابع قوانين آن نيست و از طرف‌ديگر اگر روح داراي قدرت سازمان دهي به ماده از راه حيات بخشيدن به آن است. اين مطلب مطرح مي‌شود كه چگونه ارتباط ميان روح و ماده بوجود مي‌آيد ؟ اين مطلبي است كه همواره فلاسفه را به خود مشغول كرده و امروزه يكي از مسائل بزرگي است كه توجه بيوفيزيك دان ها و بيوشيمي دان ها را نيز به خود جلب مي‌كند. بسياري ازعلما عقيده دارند : شيمي ماده‌ي زنده با شيمي ماده بي جان فرق دارد . در ساختن مو لكول‌هاي آلي ، ماده زنده روش هايي بسيار لطيف تر از روش‌هاي خشن به كار مي برد. يك كارخانه شيميايي ، اتم ها و ذرات را با لطافت و نرمي بي نهايت به اشكال مختلف درآورده و مي‌آرايد. در هر موجود زنده گوهري است كه روح نام دارد ، كه با جسم مادي او متفاوت است و داراي قدرت تميزدادن و دوست داشتن و برگزيدن است و مي‌تواند خواصي را تركيب كند كه فقط خود او مي تواند بشناسد. مثلاً مي تواند رنگ را از يك عدد كه عبارت از يك طول موج نور است ، بسازد و زيبايي رنگ آبي دريا را دوست داشته باشد، و مي‌تواند نغمه اي از يك عدد، كه عبارت از طول موج صوتي در هوا است ، بسازد و موسيقي را دوست داشته باشد. او مي تواند زيبايي را تشخيص دهد و آن را دوست داشته باشد . او مي تواند ماده را سازمان دهد و آن را از قوانين بيهوده‌ي احتمالات رهايي بخشد. اين است درسي كه مي توان از عقايد ايران باستان گرفت : ما موجودات ذي روح و داراي قدرت دوست داشتني و برگزيدن هستيم ، قدرت گزيدن خوبي يا بدي ، يعني : نظم و زندگي و يا بي نظمي و مرگ . گفته شده است : سرانجام ، نيروي خوبي پيروز خواهدشد.

0 Comments:

Post a Comment

I believe so blindly in you ... and i like to believe like this.. it's no more matter to seek.. just choose & put your believe in it..
great god is ahouramazda..
ما موجودات ذي روح و داراي قدرت دوست داشتني و برگزيدن هستيم ، قدرت گزيدن خوبي يا بدي ، يعني : نظم و زندگي و يا بي نظمي و مرگ . گفته شده است : سرانجام ، نيروي خوبي پيروز خواهدشد....

0 Comments:

Post a Comment

خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
...
stay here with me
Resta qui con me
soggiorno qui con me
séjour ici avec moi
estancia aquí con mí
estada aqui com mim
Aufenthalt hier mit mir
verblijf hier met me
παραμονή εδώ με με
呆在这里与我
呆在這裡與我
ここの滞在私と
여기의 체재 나에
пребывание здесь с мной
stay here with me
stay here with me
stay here with me
...
...
...





0 Comments:

Post a Comment

The Sonnets [87]
William Shakespeare


Farewell! thou art too dear for my possessing,
And like enough thou know’st thy estimate,
The charter of thy worth gives thee releasing:
My bonds in thee are all determinate.
For how do I hold thee but by thy granting,
And for that riches where is my deserving?
The cause of this fair gift in me is wanting,
And so my patent back again is swerving.
Thy self thou gav’st, thy own worth then not knowing,
Or me to whom thou gav’st it, else mistaking,
So thy great gift upon misprision growing,
Comes home again, on better judgement making.
Thus have I had thee as a dream doth flatter,
In sleep a king, but waking no such matter.


خداحافظ ، تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی،
و به احتمال قوی تو قدر و قیمت خود را می دانی،
امتیاز و ارزش سند تو بتو حق می دهد خود را آزاد کنی؛
سند و همه سهامی که در تو دارم منقضی می گردد،
پس چگونه ترا نگه دارم مگر با عطای خود تو،
و برای آنهمه دولت و ثروت حق و شایستگی من کجاست؟
در من دلیل و موجبی برای دریافت چنین هدیه ای نیست،
بنابراین امتیاز و انحصار من دوباره بتو برگردانیده می شود.
تو خودت را به من دادی، در وقتی که به ارزش خودت آگاه نبودی،
یا درباره من، که این هدیه را به او عطا کردی در اشتباه بودی؛
پس عطای بزرگ تو که بر اشتباه و سوء تفاهم بنا شده،
حالا که تو تشخیص و قضاوت بهتری پیدا کرده ای، دوباره به خانه خود بر می گردد.
بنابراین من ترا داشتم مثل خواب و خیالی که آدمی را می نوازد و می فریبد،
در خواب سلطانم، در بیداری هیچ چنین نیست.

ویلیام شکسپیر
غزل ها – 87
ترجمه: دکتر تقی تفضلی

0 Comments:

Post a Comment

Wednesday, July 02, 2003

ده قدم که برداری
از زمان خارج می شوی
ده قدم که برداری
از امپراطوری ماه و خورشید بیرون می شوی
ده قدم
تنها
ده قدم که برداری
نه همهمه صدایی
و نه تعجبی
ده قدم که برداری
دیگر گذشته ای نمی ماند
ده قدم که برداری...
یا صد قدم
یا هزار قدم...
فرقی نمی کند
هنوز در قلب منی
و هر کجا که بروی
هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت...

آنتوان دوسنت اگزوپری


0 Comments:

Post a Comment

I’M nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there’s a pair of us- don’t tell!
They’d banish us, you know.

How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!

Emily Dickinson


0 Comments:

Post a Comment

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانه خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است.

امیلی دیکنسون- شاعر امریکایی

WHO has not found the heaven below
Will fail of it above.
God’s residence is next to mine,
His furniture is love.

Emily Dickinson (1830-1886)



0 Comments:

Post a Comment

Tuesday, July 01, 2003

از گفتگو با ونجلیس (آهنگساز بزرگ یونانی) :

- قبل از اینکه شما یک اثر موسیقی تولید کنید، حس می کنید که این کار متعلق به شماست؟ و ماهیت آن کاملا متعلق به شماست؟
- هیچ چیز به هیچ کس تعلق ندارد در عین حالی که همه چیز به همه کس تعلق دارد.

- سکوت چیست؟ موسیقی چیست؟
- هر دو یک چیز هستند ولی به نوبت و یکی در میان.

- حقیقت نهفته در پشت موسیقی شما چیست؟ اصلا به نظر شما حقیقت چیست؟
- به نظرم موسیقی حقیقت محض است. در مورد موسیقی خودم چیزی نمی توانم بگویم.



0 Comments:

Post a Comment